تبليغاتX
یادداشتهای تنهایی
سلام!!

الان هر جا بری صحبت سال نو ست!!همه منتظرشند!! اما من نمی خوام سال نو هیچ وقت بیاد!کسی که عاشقش بودم کسی که می گفت عاشقم هستش الان دستش تو دست یکی دیگست! الان داره خودش رو واسه عروسیش آماده می کنه!!عشق من دو روز دیگه عروسیشه!عشق من دو روز دیگه من رو واسه همیشه تنها می زاره!!بهذ از این من باید هر روز عشقم رو ببینم و هزار بار تو خودم بشکنم و آروم زیر لب بگم:گل من باغچه نو مبارک!!!

اون داره میره و منو تنها میزاره!!منم چون می دونم تنها چیزی که ارزش اون رو داره زندگی من هستش می خوام زندگیم رو به عنوان هدیه عروسیش تقدیمش کنم...

تو پست بعدی میتونید mail رو که همین الان واسه عشقم فرستدم بخونید!کسایی که می خواشتند اسم واقعی من و یاسمین رو هم بدونند با خوندن این میل متو جه میشند!!

دعا کنید دنیا نگه داره تا من پیاده شم!دعا کنید عشقم هدیه من رو

بپذیره و واسم دعا کنید هیچ وقت طلوع خورشید ۲ فروردین رو نبنینم!

دعا کنید...

وایستا دنیا من میخوام پیاده شم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:5  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
سلام!بعد ۵ ماه اومدم که فقط بگم زندگی من تموم شد!واسم دعا کنید...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:10  توسط تنهاترین پسر دنیا | 

سلام!

خیلی خسته ام!!خیلی!از همه چی خسته شدم!دلم می خواد برم

یک جا بشینم فقط گریه کنم!از این دنیای نا مهربون خسته ام!کسی

حرفم رو نمی فهمه!کسی رو ندارم سرم رو بزارم رو شونهاش زار

زار گریه کنم!یاسمین هم که...

به قول معین:به خدا این دل من پر از غم!دنیا واسم جهنم!با کی 

 بگم عقده ی دل را پیش کی خالی کنم!؟دردم رو با چه زبون به

 اینو اون حالی کنم...

 

 این چند جمله ی قشنگم رو هم گذاشتم :

مرگ حق است نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمي خواهم بدانم

کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم که که از

 خاک گلويم سوتکي سازد،گلويم سوتکي باشد به دست کودکي

گستاخ و بازيگوش و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را سخت

در گلويم بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد، بدين سان

بشکند دايم سکوت مرگبار را... 

 

 خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به

كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره

و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل

آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي

شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!!!

 

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك

تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس

مست او زير باران دست تو در دست او...

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبراي تو سوختن وچه تلخ

و غم انگيزست دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنيا

تو نرسيدن! اي کاش ميدانستي بدون تو و بدور از دستهاي مهربان

 و قلب حساست زندگي چه ناشکيباست ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:20  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
سلام!!!!

یک مدتی نبودم!!تو این مدت مشکلات زیادی برام پیش اومده بود که

نتونستم بیام!!مهمترینش فوت پسر عمم بود که خیلی دوسش داشتم!!

بازم مرگ نشون داد خوب ها رو گلچین می کنه!!!

نشون داد که شاید کسی رو که الان کنارمون داریم شاید یک دقیقه بد دیگه

نداشته باشیم!!من اونو ظهر دیدم و یک ساعت بعدش شنیدم که....

چرا ما وقتی چیزی رو از دست میدیم به ارزشش پی میبریم!!چرا وقتی

 کسی رو کنار خودمون داریم حرفمون رو بهش نمی زنیم!!چرا وقتی اون رو

نداریم می یایم حسرت حرفای نگفته و کارای انجام نداده براش رو می

خوریم!!

چرا به جای اشک های که بعد از رفتنشون می ریزیم لبخندی رو موقع

بودنشون نزنیم...

 چرا وقتی کنارمون داریمشون بهشون نمی گیم چه قدر دوسشون داریم!

 شاید فردایی دیگه وجود نداشته باشه که بتونیم از با هم بودنمون لذت

ببریم!! پس بیاید سعی کنیم قدر امروزمون رو و قدر همین لحظه رو بدونیم

و تا وقتی کسی رو داریم قدرش رو بدونیم و بهش بگیم چه قدر دوسش

داریم...

 

یاسمین دوست دارم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:43  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
این جملات قشنگ رو یاسمین برام فرستاده منم میزارمشو ن اینجا و امیدوارم خوشتون بیاد...

دلم همچو اسمان،پر از ابرهای بارانیست، ای کاش دلم امشب بگرید،شایدکه بغض عشق در چشمانم بشکند....

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده...

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است !شنيدم آنان كه از گذشته خود عبرت نمي گيرند چاره اي جز تكرار آن ندارند و آنجا بود كه فهميدم چرا زندگي ما تكراري است ...

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد...

اين گونه زندگي کنيم:ساده اما زيبا،مصمم امابي خيال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدي،سبز اما بي ريا،عاشق اما عاقل..

هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته...

مردان بزرگ اراده دارند و مردان کوچک ارزو!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:44  توسط تنهاترین پسر دنیا | 

سلام

من دوباره برگشتم!!اومدم تا جایی رو برای بودن داشته باشم واومدم تا سرنوشت رو خودم بسازم!به قول یاسمین مردان بزرگ اراده دارند و مردان کوچک آرزو.....

ظهر یک کابوس وحشتناک دیدم! فقط امیدوارم فقط کابوس بوده باشه!چون اگر قرارباشه به واقعیت تبدیل شه من دیوونه میشم....

امیدوارم تو شروع دوبارم تنهام نزارید..

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:23  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
دیگه اونقدر تنها شدم که فقط یک خدا دارم.من دارم می رم نمی دونم کجا؟
نمی دونم تا کی؟
امیدوارم فقط یک روزی برگردم!شاید هم برگشتی نباشد!برام دعا کنید...

خداحافظ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:53  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:55  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:33  توسط تنهاترین پسر دنیا | 

همه چی تموم شد!!یک قصه ی عاشقانه دیگه هم تموم شد!همه چی بین منو عشقم تموم شد!!

ما وقتی از هم جدا شدیم که عاشق هم دیگه بودیم!اما روزگار نمی خواست ما با هم باشیم!

ما هم نتونستیم جلوی خواست روزگار دوام بیاریم!ما هم مثل خیلی از عاشق های دیگه

قربانی شدیم!قربانی عقاید و افکار خونواده هامون!قربانی هویت قربانی اشتباه و غرور دیگران

و شاید قربانی غرور و هویت خودمون!مهم اینه که ما هم قربانی شدیم!!نمی دونم تا کی باید

دنیا اینجوری باشه که وقتی یک قصه ی عاشقونه می خونیم انتظار داریم دوتا عاشق بهم

نرسند!اما فکر نمی کردم منم روزی بازیگر یکی از این قصه ها باشم!فکر می کردم همش

قصه ی!من فکر می کردم عشق محدودیت نداره!عشق می تونه همه ی مشکلات رو حل

کنه اما...

مهیار و یاسمین هم رفتن کنار شیرین و فرهاد ها کنار لیلی و مجنون ها کنار رومئو و ژولیت ها

کنار هزاران عاشقی که عشقشون برای خودشون موندو یادشون برای ما!

ما هم عشقمون موند برای خودمون ما نتونستیم به هم برسیم و مجبور شدیم از هم جدا

شیم!نه!نه!ما یک خدای بزرگ داریم!پس امید داریم این جدایی روزی به پایان برسه چون یک

خدایای بزرگی هست که عاشق ها رو دوست داره!شاید این خدای بزرگ روزی ما رو به هم

برسونه شاید تو این دنیا و شاید مثل رومئو و ژولیت تو اون دنیا!!

ما هنوز امید داریم چون خدارو داریم!چون خدا می دونه تو دل ما چی می گذره!چون خدا

عاشقها رو دوست داره...

من معتقدم آدم ها فقط یک بار معنی عشق واقعی رو می چشه و فقط یک بار عاشق می

شه!منم سهم عشقم رو از این دنیا گرفتم!سهم من یک دنیا خاطرات شیرین و فراموش

نشدنی و یک عمر امید و افسوس....

خدایا همیشه مراقب عشقم ,رزنازم(اسمی که من اونو صدا می کردم!) باش!اونو به

آرزوهاش برسون!خدایا من اون رو امانت می دم به تو!اخدایا مراقب امانتم باش!امیدوارم روزی

این امانت رو با یک عمر خوشبختی به من پسش بدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:29  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
 می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد من آن روز کوچه را

با اشک هایم آب خواهم داد تا بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند و به

انتظار دیرینه من پایان دهد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 20:45  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
سلام

ممنون از تمام کسایی که اومدن به تنهایی من سر زدن!! فقط تو رو خدا برام دعا کنید...

دارم عشقم رو برای همیشه از دست می دم!من دارم اونو نابود می کنم....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 11:2  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
دارم ذره ذره نابود میشم!!امروز می خواستم ادامه داستان زندگی خودم رو بنویسم اما نتونستم!!!توی یکی از بدترین دوران زنگیم قرار گرفتم و شاید هم بدترینش!خیلی حالم بده.کسی هم نیست به حرفام گوش کنه کسی نیست که اشکامو پاک کنه!مجبورم حرفای دلم رو بزارو اینجا برای کسایی که نمیشناسمشون!کسایی که ازشون ممنونم که میان به تنهایی من سر میزنند و از همشون خواهش می کنم که برام دعا کنند چون الان واقعآ محتاج دعا هستم!خیلی تنهام! تحمل این همه فشار رو ندارم!خیلی سخته که کسی رو که عاشقانه دوسش داری نا خواسته اذیتش کنی!!عشقم داره به خاطر اشتباه من نابود میشه!هیچ وقت نمی خواستم کسی رو بخاطر خودم اذیت کنم اما کردم.اونم کسی رو که همه ی زندگیم!! دیگه دوست ندارم تو این دنیا باشم!نه! از رحمت خدا نا امید نشدم چون خدا اونقدر منو دوست داره که همیشه کمکم کرده!الانم فقط خدارو دارم و ازش می خوام مثل همیشه من رو تنها نزاره و کمکم کنه!خدایا کمکم کن!اما وقتی تو زندگیم نقش یک مزاحم رو دارم و دارم به خاطر خودم دیگران رو اذیت می کنم دیگه ارزش زنده بودن رو ندارم!احساس می کنم تو این دنیا بزرگ جایی برای من نیست و بودن من فقط باعث ایجاد دردسر میشه..

خدایا من فقط تو رو دارم پس تو تنهام نگذارو کمکم کن کمکم کن کمکم کن...

ما خوشبخت و آرامیم ما دل تنگ و خاموشیم

خوشبخت چون دوست می داریم دل تنگ چون عشق نفرینست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:49  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
آنهاي كه باتو خنديده اندممكن است تورا فراموش كنند ولي آنهاي كه باتو گريه كرده اند هرگز تورا از ياد نخواهند برد .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:58  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی 

شود که در این چهار واژه کوتاه :  او دیگر دوستم ندارد....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:22  توسط تنهاترین پسر دنیا | 

تو خیلی بزرگی اونقدر که حتی فکرش و نمی تونی بکنی.

این متن رو تا آخر دقیق بخون تا بهت ثابت کنم:

همین دلشوره ها و ناراحتی هایی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی.

حرفهایی که زدی، داری، آره همین ناراحتی ها که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست.

همین دلواپسی از حرفایی که نباید میزدی. یا کارهایی که نباید می کردی یه نشونست.

همهء این ها نشونه اینه که تو هنوز خوبی.

قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.

اگه این طور نبود بی خیال می شدی. مثل بقیه

اصلا کارهای بدت رو نمی دیدی، که بخوای به خاطرش ناراحت بشی.

اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره پس چرا از خودت ناراحتی؟

همین که متوجه کارایی شدی که نباید میکردی

همین که ناراحت شدی، همین که پشیمون شدی،

باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفیده

که می تونی لکه های سیاه رو روش ببینی.

مثل یه راننده که پیچ و خم های جاده باعث میشه که خوابش نبره،

اسیر تکرار و روز مرگی نباشی باعث میشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد،

پیچ و خم ها بیدار نگهت داره پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده اون می خواسته که صداش کنی فراموشش نکنی.
صدات رو دوست داره پس صداش کن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 23:29  توسط تنهاترین پسر دنیا | 

سلام

امشب یکی از شب های خیلی قشنگه!آسمون صاف.ماه شب چهاردهم!الانم دارم آهنگ (ای ماه ببین که شب چه زیباست! یار آمده یار آمده این جاست!)بیژن رو گوش میدم!این آهنگ برای من همش خاطرست.من این آهنگ قشنگ رو با تمام وجود درک کردم!! بهترین شب های عمرم رو کنار کسی که عاشقانه دوسش دارم تجربه کردم!اما الان منو اون داریم از هم دور میشیم.

می خوام یکم از خودم بگم!من مهیار متولد ماه مهر در یک جایی از این دنیای بزرگ!الانم اسم دانشجوی یکی از بزرگترین دانشگاهای ایران رو دارم یدک میکشم!دارم تو رشته ای درس می خونم که آرزوشو داشتم!خیلی ها هم دوست دارند الان جای من باشند تا چند سال دیگه لقب آقای مهندس رو برای خودشون داشته باشند!! آرزوهای آدم ها در حال تغیره.منی که تا پارسال فقط آرزوم قبولی تو کنکور بود الان از آرزوی خودم پشیمون هستم!!! من از اون کسایی بودم که با کمک استعدادی که خدا تو وجودم قرار داده بود دانشگاه قبول شدم!با کمترین زحمت ممکن!!!.میانگین مطالعه ی من تو دوران کنکورم روزی 3 ساعت بود!!!!!بعدش هم اومدم یک رتبه ی خیلی خوبی بدست آوردم.و تو رشته مهندسی مورد علاقم تو یکی از بهترین دانشگاه های ایران قبول شدم!! شاید به خاطر این که برای قبول شدن تو دانشگاه زحمت نکشیدم قدرش رو ندونستم و نمی دونم!حالا به حرف یک دوست خوب رسیدم که به من گفت دانشگاه همه ی زندگی نیست. اما من مثل اکثر پشت کنکوری ها فکر می کردم دانشگاه همه ی زندگیم!!اما الان می فهمم چقدر اشتباه فکر می کردم!

اما شاید بزرگترین اتفاق زندگی من بعد از قبولیم تو دانشگاه برام اتفاق افتاد!آشنا شدن با نیمه ی دیگر خودم.از روز اولی که رفتم دانشگاه دیدمش!من قبل از این هم با دیدن بعضی افراد احساس می کردم عاشق شدم!! اما این دفعه من برای اولین بار فهمیدم عشق یعنی چی!!هر روز هم با دیدنش تو دانشگاه عشقم بیشتر میشد.اما من کسی هستم فوق العاده مغرور.حتی تو بیان احساساتم هم مغرورم!6ماه گذشت اما بهش نگفتم دوسش دارم خیلی داشتم رنج می بردم.هم شجاعتش رو نداشتم هم من اون رو برای همیشه می خواستم.اما ما با هم یک اختلاف خیلی بزرگ داشتیم!ما مذهبمون یکی نبود!شاید خیلی هاتون بگید عشق حدو مرز نداره واین اختلاف چیزی نیست که بتونه جلوی عشق رو بگیره.من هم با همین فکر وبا امید داشتن به شاید هایی که تو زندگی هر کسی وجود داره و در پی یک ماجراهایی که شاید تو فرصت دیگه ای بگم رازم رو پیشش بر ملا کردم!! بعد از یک سری اتفاقات و کمک گرفتن از یک دوست خیلی خوب من تونستم به عشقم برسم!البته شاید من خیلی خوش شانس بودم که تو زمانی عشقم رو بهش گفتم که اون تو یک شرایط خاصی قرار داشت(این حرفیه که خودش گفت)اما بالاخره من به عشقم رسیدم!!

دیگه رو زمین نبودم.تو رویا زندگی می کردم!!!من نیمه ی خودم رو کنار خودم داشتم!من کسی رو کنار خودم داشتم که با ذره ذره وجودم عاشقانه دوسش داشتم!!بهترین دختر دنیا رو کنار خودم داشتم! بهترین روزهای عمرم رو داشتم کنار عشقم تجربه می کردم!!داشتم با کمک اون طعم شیرین عشق رو می چشیدم!!اون واقعآ یک تیکه جواهر بیعیب و بی نقص بود واقعأ ماه بود!ما اولین عشق های همدیگه بودیم(اینتور می گفت!!)و داشتیم از با هم بودن لذت می بردیم!اما من قدر اون دوران رو ندونستم!! اگه من میدونستم در آینده چه چیز هایی منتظرم خیلی از اون دوران استفاده ی بهتری می کردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 23:11  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
خدایا آخه چرا؟؟

چرا بقیه باید چوب اشتباهات منو بخورند!خدایا الان بیشتر از هر موقع دیگه بهت احتیاج دارم!

من اشتباه کردم خدایا درست.اما تاوان اشتباه من رو دیگران ندهند!هیچ وقت دوست نداشتم

کسی رو به خاطر خودم اذیت کنم!اما حالا  کسی  که با تمام وجودم دوسش دارم  باید تاوان

اشتباه من رو بده. خدایا کمکم کن.خدایا هیج امیدی جز تو ندارم پس نا امیدم نکن... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:51  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
نمی دونم زندگی یعنی چی!!؟

نمی خوامم بدونم زندگی یعنی چی!!آخه ما هر کدوم یک زندگی داریم!فقط

هم یک زندگی.پس چرا اونتور که دوست داریم زندگی نکنیم!!؟

اما آیا واقعأ می تونیم اونجور که می خوایم زندگی کنیم؟؟؟؟

من دوست ندارم معنی زندگی رو بدونم.من می خوام زندگی رو خودم معنی

کنم!! اما.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:39  توسط تنهاترین پسر دنیا | 


 
عشق با روح شقایق زیباست
عشق باحسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست
 
 
من به درماندگي صخره و سنگ

من به آوارگي ابر ونسيم

من به سرگشتگي ‌آهوي دشت

 
من به تنهايي خود مي مانم

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي

گيسوان تو به يادم مي آيد
 ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي

شعر چشمان تو را مي خوانم
 
چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرفترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد

تو تماشا كن

كه بهار ديگر

پاورچين پاورچين

از دل تاريكي مي گذر

و تو در خوابي

و پرستوها خوابند

و تو مي انديشي

به بهار ديگر

و به ياري ديگر

نه بهاري

و نه ياري ديگر

حيف

اما من و تو

دور از هم مي پوسيم

غمم از وحشت پوسيدن نيست

 
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است

ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست

از سر اين بام

اين صحرا اين دريا

پر خواهم زد خواهم مرد

غم تو اين غم شيرين را

 
با خود خواهم برد ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 15:17  توسط تنهاترین پسر دنیا | 
سلام.

اینجا جایی که من یک پسر ۱۹ ساله میخوام یادداشت های تنهایم و حرفای دلم رو بنویسم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:42  توسط تنهاترین پسر دنیا |